تقسیم بندی انسانها
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 10:19 توسط TeaRs |
گفتگوهای کودکانه با خدا خدای عزيز! به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟ خدای عزيز! شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. خدای عزيز! اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم. خدای عزيز! شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم. خدای عزيز! در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟ خدای عزيز! آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟ خدای عزيز! اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمیرود؟ خدای عزيز! آيا تو وافعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟ خدای عزيز! چه کسی دور کشورها خط میکشد؟ خدای عزيز! من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟ خدای عزيز! آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که آ« نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ آ» اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم. خدای عزيز! بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود. خدای عزيز! وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی. خدای عزيز! لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی. خدای عزيز! برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها! خدای عزيز! من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش. خدای عزيز! فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد. خدای عزيز! من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم. خدای عزيز! از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم. خدای عزيز! برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچهها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟ خدای عزيز! من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم. خدای عزيز! ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبهها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده. خدای عزيز! آدمهای بد به نوح خنديدند آ« تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي آ» اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم. خدای عزيز! لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم. خدای عزيز! فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم. خدای عزيز! هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:53 توسط TeaRs |
متن ترانه زیبای ستاره از شادمهر دوباره دلم واسه قربت چشمات تنگه
دوباره اين دل ديون واست دل تنگه
وقت از تو خوندن ستاره ترانه هام
اسم تو براي من قشنگترين آهنگه
=
بي تو يک پرنده اسير بي پروازم
با تو اما مي رسم به قله آوازم
اگه تا آخر اين ترانه با من باشي
واسه تو سقفي از آهن با صدام مي سازم
=
با يک چشمک دوباره
من و زنده کن ستاره
نذار از نفس بيافتم
تويي تنها راه چاره
=
آي ستاره آي ستاره
بي تو شب نوري نداره
اين ترانه تا هميشه
تو رو ياد من مياره
=
تويي که عشقم از نگاه من مي خوني
تويي که تو تپش ترانه هام پنهوني
تويي که هم نفس هميشه آوازي
تويي که آخر قصه من مي دوني
=
اگه کوچه صدام يه کوچه باريکه
اگه خونم بي چراغه چشم تو تاريکه
مي دونم آخر قصه مي رسه به داد من
لحظه يکي شدن تو آينه ها نزديک
=
با يک چشمک دوباره
من و زنده کن ستاره
نذار از نفس بيافتم
تويي تنها راه چاره
=
آي ستاره آي ستاره
بي تو شب نوري نداره
اين ترانه تا هميشه
تو رو ياد من مياره
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:54 توسط TeaRs |
متن آهنگ بسیار زیبای سلام آخر از احسان خواجه امیری سلام ای غروب غریبانه دل خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای همنشین همیشه تو را می سپارم به مینای مهتاب به شب می سپارم تو را تا نسوزد خداحافظ ای برگ و بار دل من
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:59 توسط TeaRs |
رفته ای شمع خاموش،ای بخت خفته،ای عشق من ای بوستان رفته بر باد،ای بلبل بی نغمه در چنگال پائیز ای مرغ عرشی کز پس عمری اسیری سوی خدا باخاطری شاد،پرواز کردی زین قفس آزاد آزاد جای تو خالی پنداشتی آن مهرها را بردم از یاد نه.... این یک افسانه است هرگز فراموشت نخواهم کرد.عشق من!!! ای وای برمن تاباتو بودم،تاماه رویت در سپهرم می درخشید ناگه غروبت را به چشم خویش دیدم قدرتو را آنگاه دانستم ازآنهمه لطف خدا آگه نبودم فریاد از این درد تادیده راازدیدنم بربست یکباره خالی شد وجودم دور ازتو ای عشق من،من تنهای تنهایم مرگت مرا با غربت آشنا کرد بی عشق توخاک غریبی بر سرم ریخت مرگ تو در روحم طوفان بپا کرد نه او نمرده است!!!گاهی به گوشم میرسد بانگ حزینش وای.....این صدای اوست سر گرم نماز است با چشم اشک آلود می خواند خدا را باحالتی افسرده در رازونیاز است آنجاست...... آنجا،آنجا میان حلقه گلها نشسته است گل می نشاند،هست گرم باغبانی گویم سلام ای عشق من،ای چشمه ی ذوق گوید جوابم با هزاران شادمانی افسوس افسوس اینها خیال است آن مهربان مهر آفرین از دست رفته است اندوه اندوه آن مظهر مهر و صفا در خاک خفته است ای گرمی مهر،ای مهربان من،خورشید من بودی و چون مهتاب رفتی ای شهرزاد قصه گوی خانه ی قلب من تو خود از این افسانه هاو قصه ها در خواب رفتی برگرد مهربانم،درخانه ی دلتنگ من جای تو خالیست بازآ به سوی قلبم و من را صداکن من ازحضورتو،از دعای گرم تو دلشاد بودم برگرد عشق من،ای شهرزاد قصه گو برگرد برگرد بازآ برای من افسانه سر کن ازشهر خاموشان که در آن خانه داری من را خبرکن ای مهربان من ای چشمه مهر تا چشم را بر هم زدم رفتی ز دستم یکبار دیگر سوی من برگرد برگرد تا به تو گویم بنده ای عاشق پرستم گر باز گردی از بام تا شام،ازشام تا بام چون بنده ای پیش تو بر زانو نشینم هر گه که خوابی با قطره ای اشک،روی تو شویم وآنگه به لبها بابوسه های آتشین عاشقانه از دست و پایت دانه دانه گل بچینم
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 7:49 توسط TeaRs |
لغت نامه تو لغت نامه نوشتن که سياه يعني سياهي که سفيد يعني درستي ، سادگي يعني تباهي تو لغت نامه نوشتن ، که کلک يعني قايق يا گرسنگي مساويس با فراموشي عاشق ما کلک خورديم و ديديم که کلک همون فريبه از همينه که حقيقت توي گوش ما غريبه حقيقت تنها يه حرف تو لغتنامه ي باريک که ديگه رنگي نداره توي اون کتاب تاريک ما رو گول زدن ترانه ! واژه هاشون الکي بود معني شادي و لبخند ، گريه ي يواشکي بود مث رعد و برق که اول ، برق بعد از او صدا بود ما ولي گوش نمي کرديم ، رعد و برق تو گوش ما بود تو لغت نامه نوشتن که سگ و گربه رفيقن ننوشتن چن تا آدم از يه سقفم بي نصيبن تو لغت نامه نوشتن ستاره يه سنگ سرده اين لغت نامه رو افسوس چشماي ما دوره کرده چاره ي ما يه کتابه ، يه لغت نامه ي تازه مي رسيم به حرف آخر ،نگو اين جاده درازه تو لغت نامه ي تازه پر واژه هاي بکره هر يه واژه اش يه تلنگر واسه بيداري فکره ما رو گول زدن ترانه ! واژه هاشون الکي بود معني شادي و لبخند ، گريه ي يواشکي بود مث رعد و برق که اول ، برق و بعد از اون صدا بود ما ولي گوش نمي کرديم ،رعد و برق تو گوش ما بود ؟ يغما گلرويي
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 17:15 توسط TeaRs |
بوسه ابتکاريست از طبيعت براي زماني که احساس در کلام نمي گنجد . نظر شما چیه؟نظرتون را راجب بوسه بگید اصلا خوب هست یا نه؟
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:57 توسط TeaRs |
«گفتگو با خدا» خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم. خدا گفت: پس میخواهی با من گفتگو کنی؟ گفتم: اگر وقت داشته باشید. خدا لبخند زد، وقت من ابدی است چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی؟ گفتم: چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟ خدا پاسخ داد... این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند. این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول میکنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند. این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان میشود. آنچنان که دیگر نه در آینده زنگی میکنند و نه در حال. این که چنان زندگی میکنند که گویی هزگر نخواهند مرد و چنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبودهاند. خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم... به عنوان خالق انسانها، میخواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد، یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد. اما میتوان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند. یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد، بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. با بخشیدن، بخشش یابد بگیرند. یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند. یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشیند بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند. و یاد بگیرند که من اینجا هستم. همیشه.
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 19:49 توسط TeaRs |
جزيره در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن.وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 19:36 توسط TeaRs |
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه داد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق کرد دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي کسي تنگ است که با تمام مهربونیهاش نامهربونی اونو از من گرفت خدا جونم این رسمشه این رسمشه یه نامهربون مهربون منو ازم بگیره ؟و نذاره دیگه توی این ئنیای به این بزرگی زندگی کنه مگه اون جای کی را تنگ کرده بود؟؟؟ خدای مهربونم چرا نذاشتی من ومهربونم پیش هم باشیم تا ابد ؟؟
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:58 توسط TeaRs |